مــــا از مــی جـــوشان امامت مستیم بر درستهء شمشیر عدالت دستیم
تا بانگ محمدی طنین نیانداخته است مــــا پیــــرو دستـــور ولایت هستیم
سپند.
درویش را ٬ آب و شراب یکیست ٬
و اصل ٬ رفع عطش است ٬
که مستی همیشگیست ..
بدون عطش چه فرقیست میان آب و سراب
بدون عطـــــر چه فرقیست میان آب و گلاب
در این زمــانه کـــــه بی غمیست درویشی
بدون غـــم چــه فرقیست میان آب و شراب
این شعر طنز است ..
دوستانی که پاستوریزه اند نخوانند
من بـــرای تــــو شبـی آف زدم از محبت دو سـه تا لاف زدم
گفتــــم از دوری تــو حیــــرانــم مثل مجنـون به کُه قاف زدم
تاکــه من روی خوشت را دیدم ناگهـــان گـــند زدم گاف زدم
قصه از نیمه شب و شب گفتم سخن از گــرمی لاحاف زدم
تا کــــه یکبـــار بـه من خندیدی حــرفِ پایین تـــر ِ از ناف زدم
اینک اما شـده ام نـادم و گیـج که چرا حرفِ فِ و قــاف زدم
آمــــدم شعــــر بـــرایت گفتــم صحبت واضـــح و شفاف زدم
این زبان بی هنر و پر کار است مُهـــر بـر قطعه ی حراف زدم
نکته دان را تـــو خــدا عفـو نمـا گر چه هر دم رَه اجحاف زدم
سپند.
این شعر طنز است ..
دوستانی که پاستوریزه اند نخوانند
من بـــرای تــــو شبـی آف زدم از محبت دو سـه تا لاف زدم
گفتــــم از دوری تــو حیــــرانــم مثل مجنـون به کُه قاف زدم
تاکــه من روی خوشت را دیدم ناگهـــان گـــند زدم گاف زدم
قصه از نیمه شب و شب گفتم سخن از گــرمی لاحاف زدم
تا کــــه یکبـــار بـه من خندیدی حــرفِ پایین تـــر ِ از ناف زدم
اینک اما شـده ام نـادم و گیـج که چرا حرفِ فِ و قــاف زدم
آمــــدم شعــــر بـــرایت گفتــم صحبت واضـــح و شفاف زدم
این زبان بی هنر و پر کار است مُهـــر بـر قطعه ی حراف زدم
نکته دان را تـــو خــدا عفـو نمـا گر چه هر دم رَه اجحاف زدم
سپند.
شعر از سپند ..
سپند آســا بر آتش بی قراریم شب و روز از قضـامان در فراریم
همیشه روی آتش رقص رقصان ز دود و آهِ مــان حــاجت براریم
سپند.
شعر از سپند ..
سپند آســا بر آتش بی قراریم شب و روز از قضـامان در فراریم
همیشه روی آتش رقص رقصان ز دود و آهِ مــان حــاجت براریم
سپند.
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد